تبليغاتX
آهوپا
به نام خدا

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک    **********    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

همه ما انسان ها روزی که پا به این دنیا میگذاریم ، باید آماده روزی باشیم که از این دنیا به سوی سر منزل ابدی می رویم. ما مسلمانیم اعتقاد به خدای بزرگ و مهربانی داریم که هیچ کارش بدن حکمت نیست ، خدا از ما به خودمان نزدیک تر است و هرچه برای ما بخواهد بهترین و شیرین ترین خواهد بود ، ما متعلق به جهان بالاییم.

بشر روحی بلند دارد ، روحی بسیار بزرگ و بیکران ، خدای بزرگ از روح خود به ما انسانها دمیده است و چنین روحی هیچگاه مرگ نخواهد داشت ، اگر کوچکترین حالات و رفتار و ادراکات انسانی را مورد جستجو قرار دهیم ، درخواهیم یافت که ضمیر ناخودآگاه انسان نیز هیچگاه مرگی برای خود متصور نیست ، انسان وقتی جان می یابد دیگر تا ابد به امر خدا زنده و جاوید خواهد بود و زندگی در خور یک انسان خواهد داشت ، این جهان تنها میانگذری کوتاه برای کسب تجربه و رسیدن به بلوغ و کمال است تا در زندگی حقیقی خود کمتر دچار مشکل شویم.

ز کجا آمده ای می دانی؟

ز میان حرم سبحانی

یاد كن ، هیچ به یادت آید

آن مقامات خوش روحانی؟

بس فراموش شدستت ، آنها

لاجرم خیره و سرگردانی

جان فروشی به یكی مشتی خاك

این چه بیع است بدین ارزانی ؟

باز ده خاك و بدان قیمت خود

نی غلامی ؛ ملكی ، سلطانی

به باور من ، انسان به خاطر روح بزرگ ، آسمانی و ملکوتی خویش ، تعلقی بنیادین به جهان ابدی و دنیای موعود دارد ، که اساسا سرشت و اخلاق و ذات و صفات ما ، سرشته ی با زندگی آن جهانی است ؛ نه زندگی این جهانی.

از این رو معتقدم که ، مرگ و عروج به جایگاه ابدی و دیدار خداوند یکتا ، دوست و یاور همیشگی ما انسانها ، برای همه انسانها سفری شیرین و پرشکوه و حماسی خواهد بود.

من اینجا راجع به خیلی چیزها می تونم بنویسم ، نمی دونم از چی باید گفت ، اما به نظرم در اینجا جای صحبت از روابط خصوصی و خصایص شخصی ایشون نیست ، به نظرم اینجا بهتره گوشه ای از کارهای پدرم رو بگم که هیچ وقت اونا رو نمیگفت تا بهشون مباهات کنه ، چون فقط برای کمک به خلق و برای رضای خدای خود این کارها رو کرده بود

پدر من مصطفی شجری نیز ، سرانجام بعد از حدود 58 سال سن رهسپار خانه ابدی خویش شد ، از رفتن او نباید افسرده و غمگین باشم ، چون مطمئنم زندگی در کنار معبودی بی همتا بسیار گواراتر و شیرین تر از زندگی در این دنیای کوچک خواهد بود ، همه ما روزی رهسپار این سفر می شویم ، چه بهتر که با درک معنای هستی و آفرینش و با نیکی و راستی ، این جهان را ترک کنیم. و خدا را شکر پدر من به نظرم چنین بود و با درک و معرفت از هستی و خدای آفرینش و با یک عمر زحمت و خدمت و نیکی به پیشگاه معبود بزرگ خود حاضر شد.

پدرم در سالهای جوانی همانند بسیاری از جوانان دیگه ، دل به آرمان بزرگی بست و با انقلاب همراه شد ، چون مانند بیشتر جوانان آن دوره به آرمان بزرگ آزادی و برابری و زندگی بهتر می اندیشید که در سایه اسلام به آن می رسیم ، نمی دانست که افرادی درون انقلابی  که او در به ثمر رسیدنش - همچون میلیونها انسان دیگر شرکت داشت و با خلوص نیت و بدون هیچ مزدی برایش کار می کرد - نفوذ می کنند که به آرمان های مردم و انقلاب پشت می کنند ، و  یاران صدیق انقلاب و ملت رو با بهانه های واهی از مسئولیت خود دور می کنند. به هر حال خوشحالم که او سربلندانه تا زمانی که مسئولیتی داشت جز به مردم به چیزی نیاندیشید و با تمام وجود کار کرد و زحمت کشید برای رفاه بیشتر خانواده و خدمت به مردم .

به نظر من او همواره صادق بود و صفای باطن داشت و جز به رضای خدا نمی اندیشید ، انسانی نبود که متعصب و خشکه مقدس باشد ، کسی بود که معنا و مفهوم هستی و خدای را درک کرده بود. وقتی به زندگی او نگاه می کنم می بینم که هیچگاه به منفعت شخصی خویش نمی اندیشید ، چه بسا که در سال های اولیه انقلاب با خلوص نیت و برای آرمان های بلند خویش بدون اجر کار می کرد ، تکنسین راه و ساختمان بود و در غرب کشور در جهاد سازندگی برای مردم کردستان پل ، حمام ، بیمارستان ، مدرسه و ... ساخت و مردم زیادی از قوم کرد کشور را سر کار گذاشت تا بتوانند برای فردای زندگی خود نیازمند نباشند و به دام منافقین و اشرار نیافتند ، چندی مسئولیت پیش مرگان کرد مسلمان را بر عهده داشت و مدتی قائم مقام فرماندار ابوموسی بود و کارهای متعدد دیگری کرد که در اینجا مجال بازگو کردنشان نیست. در جبهه نیز چندی مسئولیت تدارکات جبهه های کردستان را عهده دار بود و در قسمت های مختلف فعالیت می کرد و با شهید بزرگوار محمد بروجردی خاطرات خوبی داشت و دوست بود.


اما هیچگاه به فکر منفعت شخصی نبود چرا که هر کاری در هر کجا کرد به خاطر خدا و رضایت مردم و تامین معاش خانواده بود و هیچ توقعی نداشت ، که اگر داشت چند سال آخر زندگی بیکار نبود و مانند سایر هم دوره ای های خود به پست و مقام و وزارت و سرداری رسیده بود.

به هر حال همه ما رفتنی هستیم چه بهتر که خوب و با معرفت از زندگی و معنای حقیقی آن ، این جهان را ترک کنیم.

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ، هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود ، صحنه پیوسته بجاست ، خرم آن صحنه که مردم بسپارند به یاد!


البته در کشور ما چنین صحبتها و حرفهایی از رفتگان ، امری عادی و شعاری شده ، اما امیدوارم که اگر این مطلب را خواندید  برای شادی روح ایشان دعا کنید.


امیدوارم به عنوان پسر چنین مردی ، پای در راه حق و حقیقت و آزادی ، و کمک به بشریت بگذارم.


روحش شاد ، یادش گرامی و روحش قرین رحمت باد.

در آخر عکسهایی از دوران مختلف زندگی پدرم قرار میدم :

 





پدرم کاندیدای دور دوم مجلس شورای اسلامی استان کردستان بود ، اما با وجود مقبولیت بالا در بین مردم ، به پیشنهاد دوستان و چون رقیب وی یک روحانی بود ، به خاطر تقویت جایگاه روحانیون پدرم به نفع رقیبش از انتخابات کنار کشید.




پدرم در عکس بالا اولین نفر ایستاده از سمت راست است که با لباس سپاه و کلت کمری دیده می شود ، گرچه هیچگاه عضو سپاه نبود و به خاطر محبوبیتی که در شهرهای استان کردستان داشت ، برای تقویت سپاه در بین اقوام کرد ، گاهی لباس سپاه به تن می کرد.

 





سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:20 توسط محمدعلی شجری*حسین قائمی |

محمدعلی ؛ دوستم ، برادرم ، یار شادی ها و غصه هایم ، با یکدگر روزهای شادی را سپری کردیم ، مشکلات را لمس کردیم ، از آموزگار روزگار درس آموختیم ، قلعه های خوشبختی را پیمودیم ، در کنار بستر بیماری یکدیگر تا صبح ثانیه شماری کردیم ، دفتر خاطراتمان را با هم نوشتیم و در یک کلام یاریم کردی ، یاریت کردم.

اکنون روز غم توست و من خود را در این غم شریک می دانم. امروز تو بر مزار قهرمان زندگیت گریستی و من دلداریت دادم که : "او همیشه با توست". اما نمی دانی که قلب من با هر تپش در حال گریستن بود. نه تنها قلب ، که بند بند وجودم با دیدن درد تو می گریست اما چشمانم توان نم آلود شدن نداشت ، چون نمی خواست تو درد را در آنها بنگری.

 محـمد عـلی ؛ گفتـم کـه : بر مـزار قهـرمان زندگـی ات می گریسـتی . می دانـم و بـاور دارم کـه "پـدرت قهرمان زندگی ات بود". پدر قهرمانیست که مهربان و ساده اما با صلابت و استوار در برابر پلیدیها ، سختیها ، آلام و دردها مقاومت می کند تا ما دست بر زانو بگذاریم و بلند شویم ، زندگی را کشف کنیم ، عشق را دریابیم و نیکبختی را چنگ بزنیم و این قهرمان پا به پا بی آنکه حضورش را به رخ بکشد همراهی مان می کند.

محمد علی ؛ تو اکنون پدر ، پشتوانه زندگیت را از دست داده ای. اما هنوز دو موهبت الهی به نام مادر و خواهر در آسمان زندگی ات نورافشانی می کنند. بکوش که گوشه ای از زندگی این کیمیای هستی ، مادر را در نبود پدرت پر کنی ، که با دیدن تو یاور زندگیش را یاد می کند ، و خواهرت برای گذر از شاهراه زندگی نیاز به همراهی پدرت داشت ، پس تو همراهیش کن.

دوست من ، محمد علی ، زندگی چه بی رحمانه و بی محابا بار مسئولیت پدر را به دوش پسر گذاشت ؛ بدان که در کار جهان هیچ اعتمادی نیست پس ؛ بکوش که در گذر عمر به مانند پدر قهرمان زندگی مادر و خواهرت باشی.

غمخوار تو ، حسین

6/12/87

+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 22:35 توسط محمدعلی شجری*حسین قائمی |